درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در اینترنت و آخر کار وبلاگی برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای وبلاگم میرود آبرویم که مپرس
بی تو در وبلاگ گدائی خویش دل تنگی هایی کشیده ام که مپرس
همچو بهار مهربون در ره عشق بمقام مهربانی رسیده ام که مپرس
شعر:بهــــــــار بلاگفا

سلام
دوستان عزیز ممنونم از لطف همگی،اما باور کنین من هیچ مشکلی با کسی ندارم!!!من فرد خیلی روراست و رکی هستم اگه می خواستم خیلی رک می گفتم که فلانی این کار رو کرده و من دلخورم!که دقیقا توی یکی از پستها هم دلخوریم رو گفتم!ولی اصلا دلیلی نمیشه که شماها از فرد خاصی شاکی باشین!آقای بنده خدا،آقا سجاد،آقا مجتبی ،فضول خانمی جونم وغزل جونم و ... من از هیچ کدومتون دلخوری ندارم!آخه مگه شماها کاری کردین که من بخوام دلخور باشم!!!اگه دلخور بودم که اصلا جوابی نمی دادم!!!فضول خانمی جونم مگه من نیومدم وبلاگت !!!پس هیچ کینه یا دلخوری توی دلم نیست!!!غزل جان دختر گل الان دیدم آپ کردی اومدم بهت سربزنم!!!دختر گل این حرفا چیه زدی؟!!باور کنین من از هیچ کدومتون ناراحت نشدم ...یادت رفته اول با چه خشونتی اومدی وبلاگم و هرچی گفتی جز آرامش چیزی ازم ندیدی!!!دختر گل حالا که به جمعمون پیوستی من چرا باید ازت ناراحت باشم !!!خاله غزل رو کی روی تو گذاشت؟!!!خودم بودم !!!برام عزیزی...و اون پستت که اومدم در مورد من بود هم خوشحال شدم...چرا فکر میکنی من ناراحتم...من اکثر مواقع اومدم وبلاگت و پستی نبوده که در مورد من نباشه ...خانمی برام باارزشی می دونم که دلت مهربونه ...پس هیچوقت فکر نکن که من از تو یا بقیه ناراحتم...دلیل تعطیلیه وب هم نوشتم ...می دونین من هروقت یه حرفی از دیگران بشنوم متوجه میشم که توی کارم موفق بودم!!!پس هیچوقت ناراحت نمیشم...هرکی اومد فقط تعریف کرد به اونا من چی می گفتم "کامنت بازرگانی"چرا چون اونا اصلا نخوندن من چی نوشتم فقط الکی واسه تبلیغ وبشون کامنت تعریف گذاشتن!!!پس هیچوقت از انتقاد یا توهین ناراحت نمیشم!!!فردی که کم لطفی رو در حق من کرد خودش می دونه کیه و نیازی نیست من بگم،خودش یه زمانی جوابگو خواهد بود!!!قبلا هم سربسرم گذاشتن اما من حرفی نزدم!!!اما اینبار توهین به کسی بود که دیگه من نمی تونستم تحمل کنم!!!من نمی دونم چرا همه دارین دنبال مقصر می گردین و می گین که باعث رفتن من و تعطیلی وبلاگ فردی بوده که کامنت می گذاشته!!!یا اینکه بعضی از دوستان گفتن که بهـــــــــار کم نیار!!!دوستان خوبم من یک عمر هزاران بار شکست خوردم ولی دوباره بلند شدم و از نو شروع کردم!!!حالا چطور میتونم بخاطر کم عقلی بعضی ها کم بیارم که چی بشه!!!خیلی ببخشین من اصلا همچین افرادی رو آدم حساب نمی کنم!!!که حالا بخوام بخاطر اونا وبلاگی رو خیلی دوست دارم تعطیل کنم!!!من اگه وبلاگ رو تعطیل کردم فقط بخاطر اینکه:
نوید این وبلاگ می دونی که به نیت تو ساخته شده...من اشتباه کردم!!!دل مهربونت رو شکستم!!!تو که بهتر از همه من رو می شناسی،می دونی طاقت ناراحتی هیچ کس رو ندارم چه برسه به ...!!!من اومدم پیش همه اونایی که بهت کم لطفی کردم بگم که اون روز تند برخورد کردن من همش اشتباه بود که من مرتکب شدم!!!تو که می دونی چرا ناراحتیم رو مثل همیشه نتونستم پنهان کنم و خیلی ناجور و اشتباه برخورد کردم!حالا تو رفتی و این وبلاگ هم تعطیل شد چون متعلق به تو بود!!!من زود قضاوت کردم و این برخورد اشتباه من دل مهربونت رو شکست!می دونم که ازم دلخوری!می دونم که برخورد من برات باورکردنی نبود و همین مسئله داغونت کرده!باور کن که همه رو خودم می دونم ولی دیگه کاری ازم بر نمیاد جز اینکه بهت بگم :
نوید حلالم کن ،ببخش!!!
پی نوشت:امشب شب لیلة الرغائب هستش!!!شب آرزوها!!!وقتی دستاتون رو بطرف آسمون بلند کردین و واسه خودتون دعا کردین.من رو هم فراموش نکنین!!!امیدوارم هرکی هر آرزویی داره...خداوند در همچین شبی به آرزوش برسونه....الهـــــــــــــــی آمین
نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 10:55 موضوع | لینک ثابت
قلبم را مومیایی خواهم کـــــــــــــــرد!
تا از عشق ابدیتی بسازم.
تا در تاریخ...
ماندگار شوی!!!

سلام دوستان عزیز![]()
امیدوارم همه به بزرگی خودشون این مسائلی که طی این چند مدت پیش اومد ببخشند!!!
کسی که خیلی محبت می کرد و بجای دیگران یا با نام مجهول کامنت میذاشت به خواسته خودش رسید و باید من و عصبانی میکرد که کرد!!!قبلا هم پیش اومده بود اما اینبار انگشتش رو روی فردی گذاشت که من نسبت به ایشون حساس بودم...اگه این آپ رو انجام دادم دلیلش این نیست که می خوام دوباره از نو شروع کنم!!!نه!!!فقط اومدم به اون فرد بگم بالاخره میشد پیدا کرد اون چه کسی بوده!!!و حالا که فهمیدم دلخوریها از دلم رفت!!!و سوظنی که به دیگران داشتم از بین رفت!!!خیلی دیر من عصبانی میشدم اما اینبار توهینی کرد که به هیچ عنوان برای من قابل بخشش نبود و هیچوقت هم نمی بخشم!!!دلخوریه من این بود که خیلی از دوستانی که باهم بودیم خود من بهشون خیلی چیزارو یاد دادم حالا مثلا می خوان رو دست من بلند بشن!!!و خیلی چیزارم من از دوستان یاد گرفتم!!!فعلا تمایلی به نوشتن ندارم!!!نیاز به استراحت دارم تا ...
امیدوارم دل مهربونی رو که شکستم من و ببخشه!!!![]()
![]()
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت
زندگیم رو داغون کردین امیدوارم خدا ... !!! این وبلاگ از همین الان تعطیل شد!!! مهـــــــــــربون بودنتون رو بهم ثابت کردین!! امیدوارم هرکسی که آی دی ایشون رو هک کـــــــــــــرده چنان بلایی سرش بیاد که تا عمر داره نفرین من رو فراموش نکنه!!!و اون فرد مسخره ای که بجای دیگران کامنت گذاشته!!!دعا کنه هیچوقت نفهمم کیه!!!
و اما کلام آخر:
از دسته گلی که به آب دادی
تا به دستم برسد،
ممنونم!
مهرت را سپاس دوست من!!!
من دوست نداشتم این وبلاگ بسته بشه!!!اما باعث شدین منم فکر کنم خیلیها توی جلد دوست وارد شدن!!!کامنتها تاییدی شد !!!چون هنوز یاد نگرفتیم چطور با دیگران برخورد کنیم!!!من با دشمنم هیچوقت بد برخورد نکردم !!!چطور میتونم با کسانی باشم که به منم حاضر نیستن احترام بذارن ولی ادعای دوستی میکنن!!!چرا با نام ناشناس کامنت میذارین!!!درحالیکه میتونین با احترام برخورد کنین!!!اینجا یه وبلاگ مهربانی بود!!!یادتون هست بهم لقب بهــــــــار مهــــــــــربون دادین!!!برین به پیونداتون نیگا کنین!!!توهین به دیگران توی این وبلاگ توهین به من بود ممنونم از همتون!!!مخصوصا از اون فرد بظاهر ناشناس!!!
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت
خوشحالی مومن در سیمای اوست و اندوهش در قلبش امام علی (ع)
امروز هم مثل همه روزهای زندگیم شروع شد،باز هم مثل همه روزها آروم و ساکت شروع کردم...لبخندی که همیشه رو لبام بود بازم هم بود و نشان از چهره خندانی میداد اما مثل همیشه کسی جز خدای خودم از دل ناآروم من خبر نداشت...حوادث اخیر ، ناخوشیه بابا از طرفی،آشفتگیه خودم و چند تا مسئله ی دیگه!!!اما بخاطر اطرافیانم تظاهر به شادی میکردم!!!یه سری کارهایی بود که باید انجام میدادم رفتم تا به کارهام برسم !!!برگشتم به خونه و خسته تر از اونی بودم که بخوام باز تظاهر به شادی کنم،دلم گرفته بود اما باز هم توی وجودم با خودم حرف میزدم و می گفتم "خانمی خدا بزرگه!!!امیدت به خدا باشه!!!"یه دوشی گرفتم تا یکم خستگیم برطرف بشه تا بتونم با آرامش بیشتری به کارام برسم ...چند صفحه ای از کتاب رو خوندم تا برای کلاسی که عصر داشتم آماده بشم...خسته بودم رفتم تا موهام خشک کنم و برگردم .. جلوی آینه ایستادم و داشتم به چهره خودم نگاه می کردم و آروم با خودم حرف میزدم،دلم گرفته بود!!!رفتم آشپزخونه از صبح لب به چیزی نزده بودم ...روی اجاق گاز قابلمه ای بود و من پشتم به اجاق بود خم شدم تا از روی زمین سینی که افتاده بود بردارم ...توی خودم بودم که یه لحظه حس کردم بویی میاد تا خواستم برگردم و روی اجاق رو نگاه کنم موهام بشدت کشیده شد و تازه متوجه شدم که موهام گیر کرده به میله اجاق گاز و در حال سوختن هستن...یه لحظه آروم ایستادم، نمی دونستم چیکار کنم ،یه آن به خودم گفتم بهتر بزار همش بسوزه!!!دلـــــــــــــم ،وجـــــــــودم و قلبـــــــــم سوخت چیزیم نشد،موهام بسوزه چی می خواد بشه!!! بغض همه وجودمو گرفته بود !!!یه لحظه با صدای برادرم به خودم اومدم و برادرم به سرعت موهام رو از لابلای شعله اجاق بیرون کشید!!!بهت زده نگاهم کرد !!!بدون اینکه حرفی بزنم رفتم اتاقم و در رو بروی خودم بستم!!!شاید بهونه خوبی بود بغض سنگین چند روزم رو خالی کنم!!!حدودا ۱۰ ،۱۵ سانتی از موهام سوخته بود !!!برخلاف همیشه که توجه خاصی به جسمم و مخصوصا موهام داشتم اون لحظه هیچ حسی نداشتم !!!موهام رو دوست داشتم چون ...!!!فکر می کردم همه اونا یه امانتیه دست من ولی اون لحظه هیچ احساسی توی وجودم نبود!!!
دوستان عزیز سلام...من تمایلی به نوشتن نداشتم اما بعضی مسائل وادارم کرد تا بنویسم!!!این چند روز مسائلی برام پیش اومد ناچارم کرد لب وا کنم...گرچه اونایی که تا حدودی من و می شناسن بهتر میدونن کمتر از غصه هام حرف میزنم !!!و چند باری هم که خواستم حرفی بزنم دیگران وادارم کردن که دیگه اینطور صحبت نکنم و باز مثل همیشه شاد باشم!!!
این چند روز آمار کامنتهام خیلی زیاد شده و عزیزانی هستن که برام پیغام میذارن!!!در پاسخ این دوستان باید عرض کنم که عزیزان همه شماها برام دوست بسیار خوب هستین و این توجه شماها رو نشون میده که چطور به تک تک مطالب دقت دارین....اما با اجازتون می خواستم یه مسئله ای رو بدون رودرواسی بگم...من هیچوقت علاقه ای به بازگو کردن مشکلاتم ندارم و تا اینجا هم یادم نمیاد از کسی از دوستان کمک خواسته باشم ...اولا من هیچ مشکلی ندارم اگر هم مسئله ای پیش اومده خواهشا اجازه بدین حریم روابط حفظ بشه!!!این مسائل مربوط به زندگی خصوصیه من هستش پس لطف کنین دخالت نکنین !!!می دونم و متوجه هستم که نیت شماها خیر هست ولی من اینطوری راحتم پس خواهشا تا زمانی که درخواست کمک نکردم لطفا کمکم نکنین!!!
و اما خطاب به دوست خوبم فضول خانم: دوست عزیزم بهتر از هر کسی می دونی که برام عزیزی و جز اولین دوستانی هستی که قبل از شروع این وبلاگ باهم بودیم و همه دوستان من و تو رو باهم میدیدن توی وبلاگهای تزئینی !!!من و تو چنان سربسر هم میذاشتیم و هوای همدیگه رو داشتیم که گاهی بعضی از دوستان فکر می کردن ما دو تا در واقع یه نفریم!!!خانمی اگه اینارو می نویسم فقط بخاطر اینکه بدونی ناخواسته نتنها مرهمی واسه زخمم نذاشتی بلکه نمک هم داری میپاشی!!!یادت بیار چه جمله ای برام نوشتی!!! "تویی که این پسره بیچاره رو دیوونه کردی!!!" ... جان دوست خوبم دوباره جمله ات رو بخون!!!ببین این چیه نوشتی!!! آیا به تو همچین حرفی رو بگن دلخور نمی شی!!!می دونی اصلا من چرا دلخور شدم!!!نه بخاطر خودم!!!این توهینی بود به ...!!!!و یبار دیگه روزی رو به یاد بیار که باهم وسطهای امتحانات من زنگ زدی و صحبت کردیم!!!وقتی داشتی با من صحبت می کردی چی گفتی؟!!! "بهار ولش کن!!!اگه الان بی خیال بشی بهتر از اینه که این علاقه ادامه پیدا کنه!!! خوب جواب رد بده" خانمی ببین این دو تا جمله ها باهم چقدر در تناقض هستن!!!!خانمی خیلی مسائل هست که شما بی اطلاعی ،خودت هم خوب میدونی که من دوست ندارم کسی به حریم خصوصیه من وارد بشه!!بارها خیلی سوالها ازم پرسیدی و من از پاسخ دادن اجتناب کردم!!!من خوب یا بد اینطورم که هیچ وقت به حریم خصوصیه خودم و ... کس دیگه ای رو وارد نمی کنم!!!مشکلاتم هرچی که هست اگه عرضه داشته باشم خودم حل میکنم و اگه نتونستم و نیازی دیدم از کسی کمک میگیرم!!!وقتی میبینیم کسی تمایلی نشون نمیده بهتر نیست وارد حریم خصوصیش نشیم !!!با همه این اوصاف فقط گفتم تا بدونی دلخوریم از چی هست!!!با همه اینها بهترین دوستمی و دوستت دارم خانمی....
و اما پاسخ به دوست دیگه ای که چنین کامنتهایی برای بنده میذارن:
"با تشکر از نوشته های بسیار قشنگت
دوست دارم اینچنین ادبیاتی را دوست دارم با ایمیلم در ارتباط باشی" و
"ادبیات نوشتاری شما عالیه اگه امکان داره کمی از این الفاظ شیرینت را به ایمیلم بفرست وهمچنین از اینکه در مورد وبلاگم نظر دادین ممنونم
با تشکر مهندس..." دوست عزیز من ادبیاتم رو خودم اکتشاف نکردم و متاسفانه آدرس وبلاگتون رو هم بیاد ندارم ...شما اگه چنین سبک نوشتاری رو می پسندین لطفا به چند تا مجله رجوع کنین براحتی همه این مطالب رو بدست میارین!!!فقط خواستم پاسختون رو داده باشم!!!
از تمام دوستانی که محبت میکنن و همیشه همراهم هستن ممنونم ولی خواهشا اجازه بدین مشکلاتم رو خودم حل کنم!!!!
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 0:44 موضوع | لینک ثابت

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي؟!!
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت
درباره دلنوشته ها

سکوت را دوست میدارم بخاطر ابهت بی پایانش....فریاد را دوست میدارم بخاطر انتقام گم گشته در عصیانش.....وترا دوست میدارم بخاطر ...؟؟؟تقدیم به تو بهترینم....
فهرست اصلی
دلتنگیهای موضوعی
لحظه دیدار (خاطرات زیبای شما)
رمانتیک ترین مرد و زن ایرانی!!!
فکروبکرتازه
معجزه هدیه
خری عاشق!!!(طنز)
ردپای بهار!!!
می نویسم
انتظار
من می شینم به پای تو فقط به خاطر تو
گلایه!!!
دلتنگ نگاه پرمهر توام
سلامم را تو پاسخ گوی
شیطنت های عاشقانه
یکی داشت و یکی نداشت!!!
نگاهی کرد و آتش بر دل دیوانه ما زد!!!
باید صبر داشته باشیم
نبود تو نبود من
آره عزیزم مخاطبم خود خودتی!!!
خیلی زود دیر میشه!!!
قصه با تو بودن
طلب حوله زهر بی سروپایی نکنیم!!!
دنیای کودکی یادت بخیر!!!
تصورات بهــــــــــار و دوستانش
تا بهشت در زیر پای مادر است،هستی من در دعای مادر ا
عشق چیست؟عاشق کیست؟
من تنها!تو تنها!
این کلاس درس همان وبلاگ ماست!!!
دلـــــــــــــم گرفته!!!
نازنین یار
ملالی نیست جز دوری از شما!!!
دوستان نازنینم
دلتنگیهای روزانه
دلتنگی های پیشین
طراح قالب
POWERED BY